دیروز برای تماشای یکی از نقاشی های شما به دنبال تو آمدم. آمدم تا بتواند خودت را ببینم. نقاشی بهانه بود. خودت وقتی پای نقاشی هایت قرار می گیری قرار را از من و از تمامی نقاشی ها می بری. چقدر باید از دور
سلبریتی یا همان سرگرمی ساز در ابتدای تاریخ موجود بوده اند.. به قول علیرضا قزوه این ها همان هایی هستند که در زمانی نه چندان دور به آنهاملیجک می گفتند. حالا اما همان ها داری یک پایگاه اجتماعی در میان مر
چقدر خوابم می ساند. در این حالت بی حالی که حوصله ای نمانده. در این حالت رخوت که می خواهم به گوشه ای بروم و خودم را پنهان کنم. در این حالتی که فراموش شده ام و دوست دارم هرچه زودتر از این وضعیتی که در ا
پسری که می خواست رستم باشدسروش از همان ابتدایی که خودش را شناخت از اسمش خوشش نمی آمد. دوست داشت یک اسمی داشته باشد که به اش بنازد. کیف کند وقتی اسمش را دیگران صدا می زدند. اولین بار پسرعمویش که با آنه
همانداستانقبلیهنوز روی تخت دراز کشیده ام. سه روز است که تو دیگر از آن مسافرخانه رفته ای. سه روز است که اتاق تو تاریک است و هیچ کس به ان وارد نشده است. خوب می دانم هرکس دیگری هم که بیاید جای تو را نم